
|
|
||||

مهربان من
مولای من....
مولای خوبیها و خوبهای عالم...
دیگر از همه چیز خسته ام....
از همه چیز و همه کس......
اول تر از همه از خودم خسته ام...
دلتنگم و سخت میل سفر دارم.....
این روزها عجیب میل با تو بودن دارم.....
این روزها .....
این روزها احساس از خود بیگانگی و از خلق دور بودن ....
آنچنان آزارم می دهد.....
که می گویم کاش هرگز از عدم پا به وجود نمی گذاشتم....
کاش در عالم ذرات خدا.....
هرگز پیمان نامه ولایی و تولا را امضا نمی کردم.....
که اینک اینطور پیمان شکنی نمی کردم.....

کاش هرگز میل نزول به زمین پیدا نمی کردم.....
کاش همانجا می ماندم.....
آنچه در عالم بالا دیدم و.......
بخاطرش به زمین آمدم......
با آنچه که امروز بر سر خود آورده ام....
آنچنان متفاوت است که انگار آن من نبوده ام که چونان بوده ام...
مولا جان....
می گویند ....
می گویند که ظهور عام تو نزدیک است....
خیلی نزدیک....
تو خود آگاهم کرده ای که ظهور عام و ظهور خاص تو چگونه است...
و بواسطه این آگاهی.....
آنقدر مشتاق ظهور خاص تو در وجودم بودم .....
که همیشه می گفتم:
بدون درک ظهور خاص.....
ظهور عام نه لذتی برای من دارد و....
نه معنایی....
من بدون ظهور خاص تو مولا.....
ظهور عامت را نمی خواهم......

مولا جان من اینقدر با خود بد کرده ام......
آنقدر به نفس خود ظلم کرده ام....
که تمام زمینه های ظهور خاص تو را در خود از میان برده ام....
من اعتراف می کنم که نمی توانم.......
نمی توانم در مقابل اینهمه هجمه ها تاب آورم.....
نمی توانم از خود مراقبت کنم....
منی که همیشه آرزوی مجرا شدن داشتم و ....
دلم می خواست که یاریگر دیگران در راه تو باشم....
اینک خود در دام افتاده ام و پایم در گل مانده است...
خودم را به تمام وجودم به تو می سپارم.....
تو خودت مرا دریاب......

خودت در راه پاکیم قرار بده.....
خودت مرا از این منجلاب نجاتم بده....
مگذار ظهور تو حادث شود و....
آرزوی در کنار تو بودن را برای همیشه از دست بدهم...
که اگر چنین شود....
تو خود می دانی که این رنج و عذاب....
از سخت ترین عذابهای الهی در جهنم .........
برای من سخت تر و درد آورتر است
مولا و مهربان تر از عالمیان به خودشان....
مرا دریاب.......
مرا دریاب......

خیلی حرفها با تو دارم مهربان من..
اما....
اما از روی تو خجالت می کشم و شرمسارم مولاجان
می دانم که خودکرده را تدبیر نیست...
اما تو مولایی و من بنده
بنده و نوکر همیشه قصور می کند
که اگر نبود.....بنده نمی شد
خود گفته ای که ما را فراموش نمی کنی و به جهالتمان رفتار نمی کنی...
تو عفوم کن و دستم را بگیر...



|
|
||||

چقدر سخت است ......
که روح آدمی تا هست اسیر زندان باشد و....
وقتی رفت و جواز آزادی گرفت......
بخاطر اسارت مداوم زندان......
باید دوباره پرواز بیاموزد.....
دوباره پاییز شد وغمبارگی بر ما چیره شد..
خداوند هنوز بر ما انگار اشارتی دیرین دارد...
هر سال پشت سال دیگر...
-- دایی قربان...مردی که امدادهای پنهانیش .......
روز مرگش گدایان و بینوایان را به منزلش گشاند و رازهایش واگویه شد
--پدر بزرگ مرتضا...مردی که هرگز دروغ نگفت..چشمانش پاک نگه داشته شد.....از مظلوم و ضعیف در برابر خوانین دفاع کرد و فرزندانی پاک تحویل جامعه داد
--مادر بزرگ معصومه....واقعه معصوم فرشته صفتی که در لباس انسان ظاهر شد
--دایی اصغر:مردی قدرتمند که هرگز آزارش به کسی نرسید
--و حالا دایی اکبر....بزرگ خاندان مادری...مردی بی سواد که همیشه آرزو داشتم فرصتی ایجاد شود تا نظراتش را ضبط کرده و قدر معلومات و ادراکاتی که هرگز کسی حتا خانواده اش قدر ندانستند....برای خاطره نگه دارم....انسانی استثنایی...واقعا استثنایی نه فقط تمجیدی
این میان عزیز وپاره تنم ....استادم ..نوری عزیز هم زخمه بر جانم زد
و شهرزاد...که هنوز در غمش سخت سوزانم
خدایا دایی تازه درگذشته ام را غریق الطاف بیکرانت فرما...
بازماندگان را صبر عنایت فرما....
و یاری کن که این آمدن و رفتنها تلنگری برای توجه به اعمالمان شود..آمین
|
|
||||











مهربان من....
اشکهایم را برای انتظاری که مرا ....
یا لااقل خیالم را به تو متصل کند نگه می دارم...
و با قلب آکنده از اندوه فراقی که انگار از کودکی بر جانم پیوندی خورده...
و قرین لحظه های تنهایی و غربتم می شود....
چشمهایم را بر دوردستهایی که هرگز خیال نزدیک شدن ندارند می دوزم...
در باورم هست که تو می آیی و آمدنت...
آرزوی مرا برای تقدیم تمام ذرات وجودم به پیشگاه مقدس تو...
و قربان کردن جان و روحم به پای تو بر آورده می سازد...
ای حقیقت پنهان شده در پشت ابرهای ظلمانی و گناه آلوده بی خبری ما...
ای چشمه جاویدی که دستهای آلوده به ظلم ما...
مانع از جاری شدنت بر دشتهای خشک و تبدار وجودمان شده است...
و ما را از زلال حیاتبخش وجودت محروممان ساخته...
مولا جان...
می دانم...
خوب می دانم که نادانیهای ما تو را و دیدار و بهره مندی را
از ما گرفته...
و چشمه گاه چشمانت را پرآب و بارانی نموده...
می دانم که جهالتهای مرکب گونه ما تو را آواره بیابانهای تنهایی و درد نموده...
می دانم که حتا نگاههای اندک گاهی ما بسوی تو ......
تطهیر شده نیست...

می دانم که دلهامان نیز آماده پذیرایی از تو نشده......
اما مدام ذکر تو بر لب داریم و نقش انتظار در تصویرگاه دیدگانمان می کشیم...
می دانم که خانه سرا را مهیای پذیرائیت نکرده ایم و...
تو را به خرابه خانه دلمان دعوت می کنیم...
می دانم که نادانیم و ......سخت به نادانی و جهلمان چسبیده ایم....
و با همه اینها پا در جای پای دانایان می گذاریم...
به این خیال باطل که این قدمگاههای مقدس ......
ما را به منزلگاه تو می رساند...
در حالی که هنوز درک نکرده ایم که ماوای تو ...
و صحن وسرای تو....
خلوتگاه دلهای تطهیر یافته است....
و نه انتهای مسیرهایی که دیگران به وادی تو ره یافته شده اند...

مولای خوبیهای عالم...
من خود را با همه ناقصی ها و قصوراتم بر تو عرضه می دارم...
تو خود گفته ای که پدر مایی...
خود گفته ای که رهایمان نمی کنی...
خود گفته ای که پاسبان وجود مایی و .....
برای نجاتمان خاضعانه در درگاه متعال دعا می کنی...
خود گفته ای که شب و روز اشکهای تو زلالتر از اشک فرشتگان خدا...
پاک کننده ناخالصیهای مسیر آمدن به منزلگاه تست.....
خود گفته ای که بلد راه برای مسیرهای دشوار حرکتمان گذارده ای...
خود گفته ای با نگهبانان پیدا و پنهانی که دوش به دوش ملازمان الهی....
بر سلامت طریقمان شب و روز می کوشند.....
از ما محافظت می کنی....
خود گفته ای که اگر یاری ما نبود....
دشمنان پیشترها شما را در میان می گرفتند و ...
نابودتان می کردند....
همه اینها را می دانم و .....
با نفس پروریهای هر روزه ام....
و بی پروایی های آگاهانه ام....
خود را از تو دور ساخته ام....
آنقدر دور که دیگر صدای دلنشین تو را و آوای کلمات خدایی ات را...
حتا به لحظه ای که دلخوش به نزدیک بودنت شوم......نمی شنوم

مولا جان.....
شاید آنقدر گناه آلوده ام........ که مولای خود خواندنم هم ترا به تعجب وادارد....
اما....
اما مولا جان ...
هرچه باشم و هر چقدر بد شده باشم....
به پای تو نوشته شدم مولا....
من جای دیگری ندارم که بروم....
اگر تو از درگاه خود دورم کنی.....
کجای سرزمینی که تو مولای همه جایش هستی بروم....
از دایره مولایی تو که خارج نمی توانم بشوم....
خودت خوب می دانی:
من از کودکی عاشقت بوده ام...
قبولم نما.....
قبولم نما گرچه آلوده ام....
با سر افکندگی که هرگز تمامی ندارد...
با دل سوخته ای که هرگز درمان نمی شود...
و با اشتیاقی که هرگز کم نمی شود....
به سوی تو آمده ام....
مولای من.....
مرا به سخت ترین تادیبها .........تنبیهم کن....
مرا در آتش قهرت بسوزان....
زندگی را بر من سخت و طاقت فرسا کن...
همه چیزم را از من بگیر.....
آسایشم را از من دریغ کن.....
روزیم را از من دریغ کن....
آبرویم را بریز.....
و در مقابل دیدگان همگان مرا مورد مواخذه قرارم ده....
اما....
اما ترا بجان مادرت زهرای دلشکسته....
ترا به اشک جانسوز رقیه.....
ترا به قلب شکسته و دردمند عمه ات زینب...
ترا به مظلومیت پدرت علی.....
ترا به تمام آبرودارانی که رنج آنان قلب تو را به درد می آورد....
مرا از خود دورم نکن.....
مرا از درگاه نازنینت مران....
مرا به هر ذلتی بکشان....
اما لذت یک لحظه با تو بودنم را ..........
که به تمام دنیا می ارزد از من مگیر...
مرا از خود مران...
مرا دریاب....
مرا دریاب....
هرکس تو را ندارد
جز بی کسی چه دارد


















|
|
||||



خداحافظ دعاي ابوهمزه ثمالي ...
خداحافظ شبهاي روشن ....
خداحافظ جوشن كبير ...
خداحافظ نجواهاي سر سفره ي سحري ...
خداحافظ سبحانك يا لا اله الا انت الغوث الغوث ...
خداحافظ ای ماه خدا...
خداحافظ ماهی که به سرعت برق و باد از ما عبور کردی
خدایا:
ما که آنگونه که شاسته خوان تو بود...
از سفره تو بهره بر نداشتیم.....
یاریمان کن که در سال جدیدی که عیدگاهش فطر است...
انگونه خود را بسازیم و برنامه ریزی کنیم...
که برای رمضان سال آینده ...
اگر عمری دوباره به ما دادی...
لحظه شماری کنیم...
از همه دوستان هم التماس دعا در نماز عید را دارم














ادامه
اخبار علمی