كوتاه و خواندني
صدور فرمان سواد
وقتی افغان ها، اصفهان را تسخیر و تخت سلطنت صفويه را واژگون کرده و خود به جای آنان نشسته بودند،یکی از رفقای زمان طفولیت اشرف افغان به دربار آمده، یادآور شد که قرار بر آن گذارده بودند که هرگاه یکی از آن دو تن به مقامی نایل گردید به دیگری نیز شغلی اعطا کند.
اشرف گفت:« هر شغلی را می خواهی بگو بدهم!»
آن مرد گفت:« به نظر من شغل شیخ الاسلامی بد نیست و دارای احترام بیشتری است.»
اشرف رو به صدراعظم کرده و گفت :«فورا فرمان شیخ الاسلامی را درباره او صادر کن.»
صدر اعظم گفت:«این آقا سواد ندارد. چگونه فرمان شیخ الاسلامی را درباره او صادر کنم؟»
اشرف رو به صدراعظم کرده و گفت:« اشکالی ندارد ،یک فرمان سواد هم برای او صادر کن.»
-----------------------------------------------------
شوخی جندقی
می گویند پسر یغمای جندقی از پدر پرسید:« پدرجان بعد از مرگ تو دلت می خواهد که من چکاره بشوم؟»
یغما گفت:«پسر جان برو حکیم شو.»
پرسید:«فلسفه این کار چیست؟»
يغما گفت:«برای این که هر چه از این جنس دو پا را از مرگ نجات دهی ،اجر دنیا داری و آنچه از آنها بکشی اجر اخرت داری.»
-----------------------------------------------------
پیشگویی
منجم لویی چهاردهم، زمان مرگ یکی از نزدیکان او را پیش بینی کرده بود.از قضا پیشگویی او درست از آب درآمد و آن شخص در زمان اعلام شده مرد.
لویی از این قضیه برآشفت و درصدد کشتن منجم برآمد. به همین دلیل او را احضار کرد و گفت:« تو که این همه مهارت در نجوم داری ایا نمی دانی خودت چه وقت خواهی مرد؟»
منجم که دریافته بود چه خوابی برایش دیده اند،فورا گفت:« زمان دقیقش را نمی دانم .اما در طالع خود دیده ام که سه روز قبل از اعلیحضرت خواهم مرد.»
-----------------------------------------------------
غذای اسرار آمیز
خانم هادفیلد یکی از نویسندگان صفحات آشپزی مجلات مخصوص بانوان، در انگلستان ماجرای جالب زیر را به عنوان یک خاطره تعریف می کند.:هنگامی که من و شوهرم به آپارتمان جدید نقل مکان کردیم، دوستانمان هدایای گوناگونی برای ما آوردند که ما کلی خوشحال ساخت،ولی یکی از آنها بسیار اسرار آمیز بود.یک بسته کوچک که رویش این یادداشت به چشم می خورد :
« شام برای دو نفر،لطفا در یخچال قرار دهید و فقط زمانیکه خسته اید و حوصله غذا پختن را ندارید باز کنید.»
یک هفته بعد ، سرانجام یک چنین روزی فرارسید و ما به سراغ بسته اسرار آمیز رفتیم و آن را از یخچال درآورده ، و با کنجکاوی تمام باز کردیم.
درون آن یک اسکناس ده پوندی نو همراه با یادداشتی به شرح زیر وجود داشت :
« به رستوران دلخواه خود بروید و شب خوبی را بگذرانید.»
-----------------------------------------------------
توجه بیشتر
آگاتا کریستس، نویسنده داستان های جنایی و پلیسی، همسر یک باستان شناس بود.روزی از او پرسیدند چگونه می تواند با شوهری بسر برد که همه ذهن و فکرش متوجه دنیای قدیم است؟آگاتا کریستی گفت:«همه زنها باید آرزو داشته باشند که شوهرشان باستان شناس باشد.برای آنکه هر چه پیرتر شوند شوهرش بیشتر به آنها توجه می کند.»
-----------------------------------------------------
هر کس در جستجوی چیزی
روزی یکی از منتقدین پیش برنارد شاو آمد و در ضمن صحبت کردن به شوخی گفت:«تو بزرگترین مرد روزگاری ولی فقط یک عیب داری.»
شاو با سادگی پرسید:«چه عیبی دارم؟»
گفت :« زیاد دنبال مال دنیا می روی .»
شاو پس از لحظه ای سکوت پرسید:« تو دنبال چه چیزی می روی؟»
منتقد گفت:«من به دنبال فضیلت و شرف هستم.»
شاو خندید و گفت:«مساله حل شد.هر کس به دنبال چیزی می رود که ندارد!»
-----------------------------------------------------
زبان چهارم
پرگوی خودستایی نزد آلفرد ساوار نمایشنامه نویس فرانسوی لاف می زد که من می توانم به سه زبان انگلیسی،فرانسوی و ایتالیایی نطق کنم.
نویسنده فرانسوی گفت:«بفرمایید به چه زبان می توانید سکوت کنید!»
-----------------------------------------------------
تئوری همسر اینشتین
از خانم اینشتین پرسیدند که آیا از تئوری تناسب چیزی می فهمد؟
خانم اینشتین جواب داد:«نه...اما شوهرم را درک می کنم و می شناسم و فقط این را می دانم که باید به وی افتخار کنم.»
-----------------------------------------------------
خاصیت عمومی
از چارلی چاپلین هنرپیشه معروف پرسیدند:«آیا شما از زنهای پرچانه خوشتان می آید ؟»
چارلی خندید و جواب داد : « مگر نمونه دیگری هم وجود دارد؟»
-----------------------------------------------------
دعوا سر پتوی ملا
در یک روز سرد شب هنگام یک نفر سراغ ملا می آید و در می زند .ملا که از سرما پتو را دور خود پیچانده بود و داشت استراحت می كرد.با همان شكل در را باز می کند و جویای ماجرا می شود .مرد می گوید که در فلان جا دعوایی پیش آمده شما بیا و قضاوت کن و مشکل را حل کن.
بالاخره ملا راضی می شود،بعلت هوای سرد با همان پتو که دور خود پیچیده بود، سر معرکه می رود و می بیند یک عده با هم درگیر شده اند. برای اینکه بفهمد چه خبر است پتو را رها می کند و وارد جمع می شود اما آنقدر شلوغ و خر تو خر است که ملا چیزی دستگیرش نمی شود پس بر می گردد تا پتو را بردارد و به خانه برود و استراحت و خوابش را ادامه دهد اما وقتی بر می گردد می بیند پتوی او را برده اند ، همانجا می ایستد و می گوید پس : « دعوا سر پتوی ملا بود.»
-----------------------------------------------------
جواب دیپلماسی
یک شب تالیران وزیر خارجه ناپلئون ،میان دو خانم که یکی زشت و دیگری بی نهایت زیبا بود نشسته بود . و البته بنا به غریزه طبیعی،به خانم خوشگلتر توجه زیادتری داشت.خانم زشت برای اینکه این معنی را به او بفهماند پرسید :« آقای وزیر خارجه ! اگر ما دونفر به دریا بیفتیم ،شما کدان یک را زودتر نجات خواهید داد ؟»
تالیران سری تکان داد و گفت:«خانم، من مطمئن هستم که شما مثل یک ماهی شنا می کنید.»
-----------------------------------------------------
شکایت
در زمان آغامحمدخان قاجار شخصی از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد و صدر اعظم مي دانست که حق با شاکی است، گفت:« اشکالی ندارد، می توانی به اصفهان بروی.»
- « اصفهان در اختیار برادر شماست.»
- « پس به شیراز برو.»
- « شیراز هم در اختیار خواهرزاده شماست.»
- « به بروجرد برو.»
- « یکی از اقوام شما در آنجاست.»
- « به تبریز برو.»
- « نوه شما آنجاست.»
صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد :«چه می دانم،برو به جهنم.»
مرد با خونسردی گفت :«متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شماست!»
-----------------------------------------------------
فرمانروای جهان
روزی هیتلر برای بازدید به یک تیمارستان رفت.به محض اینکه وارد شد، دیوانه ها شروع کردند به «هو»کردن او.
هیتلر عصبانی شد و فریاد زد:«خفه شید احمق ها ،می دانید من که هستم؟ من به زودی فرمانروای جهان خواهم شد.»
ناگهان صدای قهقهه همه بلند شد و شروع کردند به مسخره کردن و در این میان یکی از دیوانگان فریاد زد:«من هم اول که به اینجا آمدم، همین خیال را داشتم.»
-----------------------------------------------------
وفای آزمایش شده
از چارلی چاپلین پرسیدند:«وفادارترین زنها کدامند؟مو طلائی ها،مو خرمایی ها و یا مو مشکی ها؟!»
چارلی خنده ای کرد و پاسخ داد:«معلوم است ، مو خاکستری ها !»
-----------------------------------------------------
بالاتر از شاه عباس
روزی شاه عباس با لباسي متفاوت وارد قهوه خانه اي شد. از قضا کسی او را می شناسد و همــه یکدفعه جهت احترام به شاه ایران بر می خیزند جز یک درویش . شاه عباس نزد درويش رفت و گفت:
-« تو مرا نشناختی؟»
درویش با خونسردی گفت:
«چرا شما را شناختم. شما، شاه عباس بزرگ هستید.»
شاه عباس فرياد زد:« پس چرا جلوی پای من مثل دیگران بلند نشدی؟!»
درویش گفت :«آنها جلوی پای شما بلند شدند چون مقام شما بالاتر از آنهاست، اما مقام من از شما بالاتر است پس لزومی ندارد بلند شوم.»
شاه عباس با عصبانیت دوباره فریاد زد:« مردک چه می گویی ؟»
درویش با خونسردی گفت :« الان مقام شما چیست؟»
- :«من شاه ایران بزرگ هستم.»
«خوب بعد از شاهی چه؟»
- : «خوب می میرم .»
:« بعدش چه؟»
شاه عباس با فرياد :
« يعني چه ! دیگر آن موقع هیچی نیستم.»
درویش گفت :« خوب شما بعد از طی این همه سال به مقام هیچی می رسید اما من از همین حالا هیچی نیستم.»
-----------------------------------------------------
تتبع
یکی از کســــانی که دعوی شعر و شاعری می کرد این غزل جامی را به نزدش برد و گفت شما در این شعر گفته اید
بسکه در جان فکار و چشم بیدارم توئی
هر که پیدا می شود از دور پندارم توئی
بعد از آنکه غزل را به اتمام رسانید،بر مطلع غزل ایشان اعتراض کرد و گفت:« شما در این مطلع فرموده اید هر که پیدا می شود از دور پندارم توئی، شاید خری یا گاوی پیدا شود!»
جامی گفت:«باز پندارم توئی!»
-----------------------------------------------------
کارت ویزیت
روزی یکی از اشخاص از خود راضی در غیاب ولتر-نویسنده مشهور فرانسوی-که بدیدنش رفته بود ،برخلاف انتظار دید که وضع اتاق ولتر بسیار در هم ریخته و گرد و خاک زیادی روی میز تحریرش نشسته است!
از فرط ناراحتی با انگشت خود روی همان میز گردآلود نوشت:«خر!» و رفت.
فردای آن روز تصادفا ولتر را در خیابان دید و گفت:«دیروز خدمت رسیدم تشریف نداشتید.»
ولتر با نگاهی فیلسوفانه گفت :«بله کارت ویزیت شما را روی میز تحریر دیدم!»
-----------------------------------------------------
غذای گوارا
کریم خان زند گفته است:«من در دو موقع از سال آب و خوراک گوارا می خورم.یکی زمستان،هنگام نوشیدن آب خنک که می دانم عموم مردم با من در خوردن آن شریک هستند،دیگری هنگام خوردن پلو شب عید نوروز که یقین دارم در این شب نیز عموم مردم پلو می خورند.»
زیر سی سال
در زمان سلطنت لویی پانزدهم،درشکه مهاری در پاریس باب شده بود.بدین ترتیب که خانم ها مهار اسب را خود به دست گرفته درشکه می راندند.
بدیهی است دست های لطیف و ظریف و نازک و نارنجی خانم ها طاقت این کار را نداشتند و روزی نبود که چندین واقعه ناگوار روی ندهد و عابرین صدمه نبینند.
لویی پانزدهم رییس پلیس را احضار کرد و به او حکم داد که از این کار جلوگیری کند.رییس پلیس نیز نیرنگ شیرینی بکار برد و دستور داد از طرف پلیس اعلانی به درو دیوار زدند به این مضمون :« خانم هایی که درشکه می رانند باید لااقل سن آنها از سی سال به بالا باشد تا بتوانند احتیاطات لازمه را مدعی داشته و به عابرین صدمه وارد نیاورند.»
از روز بعد در پاریس به آن حتی یک زن سی ساله پیدا نشد!
-----------------------------------------------------
همت نادر شاه
روزی نادر شاه با سید هاشم خارکن که از روحانیان بنام بود ، در نجف ملاقات کرد.
نادر شاه خطاب به سید هاشم گفت:« شما واقعا همت کرده اید که از دنیا گذشته اید.»
سید هاشم هم با همان وقار و آرامش روحانی مخصوص به خود گفت:« بر عکس، همت را شما کرده اید که از آخرت گذشته اید!»


ادامه
اخبار علمی